نقاشی کودکان

 

 نگاهی به خط خطی کردن در نقاشی های کودکان

 

علی - 2 ساله

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

               

 

حرکات عضلانی و اثرگذاری بر روی کاغذ 

نوزاد از آغاز تولد، لحظات کوتاهی توجهش به حرکاتی که در میدان دید او انجام می‌گیرد، جلب می‌شود و این حرکت را با چشمانش تعقیب می‌کند.

کمی بعد او سرش را هم اندکی به طرف اشیاء و یا اشخاص در حال حرکت می‌گرداند. در سه ماهگی او مرتب به دستهایش می‌نگرد و اشیاء را لمس می‌کند. از این زمان است که وی تجارب اساسی و مداومی در جهت فعالیت‌های فکری و عاطفی خود پیدا می‌کند. در سال ۱۹۷۲، بوور (Bower) در آزمایش نشان داد که برخلاف عقیده عمومی، نوزاد چند ماهه کاملاً قادر است بین تصویرهای دو بعدی و سه بعدی اشیاء تمایز قایل شود، جهت‌های مختلف را در فضا تعقیب کند و بنابر گفته بریمر (Berimer) به کمک ذهن و مغز خود از میان چند شی‌ء یکی را برگزیند.

این کشفیات علمی بر پژوهش‌هائی که راجع به کودکان انجام می‌گرفت اثر به سزائی کرد. اگرچه روابط بزرگسالان و کودکان در بیشتر مواقع هنوز مشخص نبود و اعمال کودکان برای بزرگسالان نامفهوم می‌نمود.

بزرگسالان اصولاً امکانات فکری و عاطفی کودک را در سنین قبل از مدرسه ناچیز می‌شمارند، زیرا کودک هنوز مانند زمانی‌که به مدرسه خواهد رفت، مجبور به انجام تکلیفی نیست و یا به‌طور کلی در بسیاری جهات او هنوز به بزرگترها وابسته است. ولی به مجرد این‌که کودک به مدرسه می‌رود، همه از او انتظاری بیش از قدرت واقعی‌اش دارند. بزرگسالان اصولاً نوزاد را به‌عنوان موجودی کاملاً بی‌دست و پا و حقیر می‌نگرند و عمداً او را در قنداق می‌پیچانند و در گهواره‌اش قرار می‌دهند و اطراف آن را با پرده می‌پوشانند تا در مقابل هر عمل واکنشی نشان دهد. در صورتی که ثابت شده است که نوزاد از اولین روزهای تولدش به اطراف خود نگاه می‌کند.

او در چند ماهگی متوجه می‌شود که برخی از اشیاء که بر سطح چیزی کشیده و یا پرتاب شوند اثری از خود باقی می‌گذارند.

کراتی (Cratty) گفته است اگر کودک فرصت و امکان تماس با اشیائی را بیابد که در اطراف او وجود دارند و بتواند آنها را آزمایش کند، خیلی زود متوجه می‌شود که مداد و قلم و خودکار و گچ جزو آن دسته از اشیاء قرار دارند که از خود اثری مشخص بر سطوح مختلف مانند کاغذ یا تخته بر جای می‌گذارند.

کشف این موضوع یا همان ”اثر“ برای کودک دارای اهمیتی بسیار اساسی است. در همین زمان است که کودک متوجه می‌شود با حرکت دادن دهان و دستگاه تنفسی خود می‌تواند صداهای مختلفی از خود خارج سازد، که برای خود او و دیگران قابل شنیدن است. این موجود کوچک با زحمت و در عین حال با هیجان زیادی می‌آموزد که چگونه صدا را از دهان خارج کند. هدف او از این کار شنیدن صدای خود اوست.

 موقعیت او در این خصوص سبب می‌شود که کودک عمل خود را که به خودی خود نیز لذت بخش است تکرار کند و هنگامی که متوجه می‌شود اثر این صدا اطرافیان او را نیز خوشحال می‌کند. لذت او بیشتر می‌شود، بدین طریق کودک کم‌کم صداها را کامل‌تر می‌کند و از اولین صداهای جیغ جیغی و گلوئی ناصاف به‌سوی صداهای مشخص‌تر و غیر از صداهای قبلی کشیده می‌شود.

در این سن و سال، برآوردن این صداها، شاید بهترین وسیله برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران و نیز اعلام حضور خودکودک باشد. اما اثر صوتی و اثر گرافیک از چندین جهت اساسی با هم توفیر دارن. یکی از مشخصات اثر صوتی، این است که به محض خروج از دهان محو می‌شود، در حالی‌که برعکس آثاری با خصوصیات گرافیک پایدارترند و مدت‌ها بدون ارتباط با شخصی که آن را به‌وجود آورده مانند یک همزاد، از کودک قابل جدا شدن و نگهداری می‌باشند.

وقتی‌ کودک این پدیده را کشف می‌کند برای او خوشحالی فراوانی به همراه می‌آورد و همین امر، عاملی بالقوه غنی برای آینده او می‌شود. از طرف دیگر اثر صوتی نیز امتیاز خاص خود را دارد ولو اینکه این اثر بعد از تولید ناپدید می‌شود، ولی دارای تأثیر فوری است. یعنی به محض تولید مؤثر واقع می‌شود. در حالی علائم گرافیک با وجود اینکه قابل نگهداری هستند ولی اثر فوری‌شان احتمالاً کمتر است.

به گفته ناویل (Naville) والدین و بزرگسالان در مقابل خط خطی‌هائی که کودک می‌کشد با همان هیجان و شادمانی مواجه می‌شوند که در مقابل اولین صداهای او روبرو می‌شوند. فعالیت گرافیک کودکان برای والدین به منزله یک بازی فردی است و مفهوم اجتماعی ندارد.

در حالی‌که اثر گرافیک بنابر دلایل بنیانی علاوه بر ارزش بیانی، منعکس کننده پیچ و تاب‌های فکری کودک نیز هست. اولین علایمی که کودک بر روی کاغذ رسم می‌کند بیشتر بر اثر ضربه زدن مداد بر روی کاغذ به وجود می‌آید. گاهی این ضربات آنچنان محکم است که باعث پاره شدن کاغذ می‌شود.

 زیرا اگرچه قدرت عضلانی کودک بسیار ناچیز و محدود است ولی انرژی و قدرت هیجانی او بسیار زیاد می‌باشد.

فعالیت گرافیک کودک اصولاً عملی ارگانیک است. یعنی نشانه‌ای است از حرکتی که بر روی یک سطح قابل ضبط کشیده می‌شود. در وقاع منشأ اصلی فعالیت گرافیک به دست و بازو محدود نیست بلکه در عمل، تمام اعضاء بدن در تولید آن سهیم هستند. در نخستین مراحل یادگیری، کودک خطوطی را به جهات مختلف رسم می‌کند. این خطوط معمولاً تمام صفحه کاغذ را در برمی‌گیرد و یا تا جائی که بازوانش اجازه می‌دهد نیم دایره رسم می‌کند. البته این امر به موقعیت کودک در حالت نشسیته و یا ایستاده و اینکه مداد را چگونه در دست گرفته است نیز بستگی دارد.

بنا به تحقیق برتین (Brittain) کودک مدتی (معمولاً ۶ ماه پس از شروع خط نگاری) رابطه‌ای بین حرکات دست خود و آثار و علائمی که پدید می‌آورد کشف می‌کند.

به‌گفته والون (Wallon) او متوجه می‌شود که اثر خط بر روی کاغذ به‌دلیل حرکت دست و به کمک مداد به‌وجود می‌آید. به‌عبارت دیگر او به مفهوم علل و معلول پی می‌برد. این موضوع برای او بسیار با اهمیت است.

 زیرا در حالی‌که او قبلاً با لمس کردن می‌توانست اشیاء را بشناسد و از این طریق تجربه بیاندوزد، اکنون می‌تواند از طریق چشم نیز تجربه‌هائی کسب کند. در این مرحله کودک حرکات دستش را تغییر می‌دهد و می‌تواند خطوط عمودی و افقی یا مدور رسم کند.

بنابراین بهتر از گذشته می‌تواند مداد را در دستش کنترل کند و شکل ظریف‌تری رسم کند. توجهی که کودک برای کنترل خطوط به خرج می‌دهد، حاصلی است از تجربه دقیق او بر روی نقاشی‌های خود و نیز در ارتباط مستقیم با تقویت عضلات او خطوط در هم و برهمی که کودک در سنین ۱۶ تا ۱۸ ماهگی ترسیم می‌کند کم‌کم جایش را به دو اثر گرافیک مشخص‌تر می‌دهد که یکی خط نوشتنی و دیگری خط نگاری است، که این دو به مرور زمان و بر اثر پیشرفت و پختگی فکری کودک، هر کدام جای مشخص خود را پیدا می‌کنند.

 اما قبل از رسیدن به این زمان کودک تا مدت درازی هنوز دلباخته خط خطی‌های نامهفوم و بی‌نظم است بدون آنکه کمترین اهمیتی برای ضرورت‌های قائل شود. ضرورت‌ها بدین معنی که پل کلی (Paul Klee) از آن به‌عنوان ”دنبال خط را گرفتن و امتداد دادن“ ضحبت می‌کند.

 در این زمان کودک بی‌آنکه بخواهد تصویر واقعی اشیاء را به‌دست دهد نقاشی می‌کند و نباید او را مجبور به کشیدن اشیاء حقیقی کرد. زیرا خط خطی کردن بی‌نظم و نامفهوم، برای او به منزله نوعی اسباب بازی است که از آن لذت فراوان می‌برد. او در سنین دو تا سه سالگی برای شکل‌هائی که می‌کشد اسم می‌گذارد.

 این بدین معنی است که او می‌خواهد با محیط اطراف خود ارتباط مفهومی برقرار کند. بنابراین این خط خطی کردن در امتداد حرکتی عضلانی و بصری، به‌منظور برجا گذاردن اثر یا علامتی است که دارای هیچ عامل فکری نیست.

 او با دقت فراوان روی هر سطحی که در دسترس باشد. مثل دیوار،میز و یا اشیاء مورد علاقه والدین اثر یا علامتی از خود به جا می‌گذارد.

به گفته ناویل (Naville) خط خطی کردن اولین و یا تنها نوع بیان قابل رویت نیست. بلکه زودتر از آن مثلاً وقتی که کودک با آب دهانش حباب درست می‌کند و در نتیجه محصولی برای نشان دادن به دیگران عرضه می‌کند که در عین حال بیانگر خوشحالی و راضی بودن خود او نیز هست، خود نوعی بیان قابل رویت است. البته آثار گرافیکی هم که ما آنرا خط نگاری می‌نامیم، از نظر شکل و معنی با هم تفاوت دارند.

مفهوم این خطوط به عوامل فردی و تکاملی هرکس بستگی دارد. اختلاف و تفاوت فردی از همان ابتدا نمایان می‌شو و چون دوران خط نگاری، قبل از نقاشی تمثیلی است بنابراین چیزی کهاز این دوره نمایان می‌شود خود نمایاندن کودک در مقابل حقیقت بیرونی یکامر کلی است.

این خط خطی‌ها به‌صورت‌های مختلف یا به دقت و ظرافت و یا در قسمتی محدود از کاغذ و یا در تمام قسمت‌های کاغذ با خطوط مداوم و یا مقطع و با رنگ‌ها و اشکال مختلف ظاهر می‌شوند، که همه با هم توفیر دارند و نشانگر شخصیت کودک از نظر خلق و خو و قدرت او هستند.

برنسون (Brensson) به‌طور مثال تأیید می‌کند که به هنگام بیان نخستین دوره خط نگاری، اگر کودکی تمام صفحه را با خطوط پر کند، بدین وسیله تمایلش را به تصاحب مکان بیشتری در قلب و عاطفه مادر نشان می‌دهد.

این گونه تعبیر شاید به نظر رویائی باشد ولی به‌طور کلی در شکل کشیدن کودکان، تصویر مادر بیشتر از هر تصویری نشان داده می‌شود. بنابراین طبیعی است که کودک تمام محبت و تمایلاتش را در رابطه با مادر توجیه کند. ولی هنگامی که کودک تمایل خود را به نشان دادن افراد و اشیاء دیگری که در اطراف او هستند ابراز می‌دارد، همان نگرشی را که نسبت به‌ مادر خود دارد، آنها نیز به‌کار می‌گیرد.

 

علی - 2 ساله

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com                                                       تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com   

مراحل تکامل خط خطی کردن

آنچه کودک به‌صورت خط خطی عرضه می‌دارد، به دلایل تکاملی نیز با هم توفیر دارند و خط خطی کردن‌های یک کودک یکساله از نظر گستردگی و ساختار با نقش و خط‌هائی که یک کودک ۳ ساله می‌کشد، خواه ناخواه فرق اساسی دارد.

کودکان معمولاً در یک سالگی است که مداد در دست می‌گیرند ولی به جای خط کشیدن بیشتر با مداد بر روی کاغذ می‌کوبند و بنابراین، به آسانی موفق نمی‌شوند اثری بر روی کاغذ بر جای گذارند. ولی سرانجام در ۱۸ تا ۲۰ ماهگی به‌طور کامل موفق به خط کشیدن می‌شوند.

بررسی‌های که توسط کلوگ (Kellogg) در مورد کودکان کشورهای مختلف جهان صورت گرفته، نشان می‌دهد که از نقش کشیدن‌های ساده گرفته تا نقاشی‌های پیچیده این کودکان، مبانی بنیادی وجود دارند که نزد تمام کودکان دنیا یکسان هستند. پیدایش این روح نقش نگاری با عوامل رشد عضلانی و عصبی کودکان ارتباط مستقیم دارد.

طبق این بررسی تکامل نقش نگاری در نزد کودکان طی پنج مرحله اصلی صورت می‌گیرد که به ترتیب عبارتند از:

اثر یا خط نامشخص خط مشخص یا اشکال هندسی در هم، طرح یا در کنار هم قرار گرفتن چند شی‌ء اجتماع چندین شکل مختلف و تصویر نگاری. در هر حال این پیشرفت به‌صورتی کاملاً منطقی انجام می‌گیرد و مرحله بعدی همیشه ترکیبی است از علائم مرحله‌های قبلی.

کراتی و مارتن (Cratty & Martin) یادآور شده‌اند که خط‌های افقی قبل از خطوط عمودی ظاهر می‌شوند، ولی به‌طور کلی در مرحله اول، کودک خطوطی در جهت‌های مختلف رسم می‌کند، خواه به صورت افقی، عمودی یا دایره‌ای.

در دوسالگی خطوط دایره‌ای و یا زاویه‌دار ظاهر می‌شوند. در این سن کودک بعد از کشدین خط دلخواهش، به راحتی مداد را از روی کاغذ بر نمی‌دارد و بنابراین بعد از هر خط مورد دلخواه، خطوط دیگری هم در محیط بر آن رسم می‌کند.

در سن دو سال و نیمگی قدرت عضلانی کودک بیشتر می‌شود و هنگامی که خطی را رسم می‌کند، با چشم نیز مراقب آن است تا آن خط از محدوده تعیین شده خارج نگردد. او به دلخواه خود چندین حرکت را تکرار می‌کند و خط‌های جدیدی می‌کشد تا اینکه نخستین خط نگاری او که از چندین حلقه در هم تشکیل شده به‌دست آید و بالاخره بعد از آن خط‌های فنری شکل و منحنی‌های روی‌هم قرار گرفته، ظاهر می‌شوند. بنا به پژوهش ژزل (Gesell) کودک در این سن قادر است در یک قسمت کاغذ، موضوعی را نقاشی و قسمت دیگر را اختصاص به مطلب دیگری بدهد و یا با در نظر گرفتن مرکز کاغذ نقاشی متعادلی رسم کند.

در سه سالگی، خط نگاری کودک دیگر فقط برای لذت بردن از حرکت یا فشار مداد بر روی کاغذ نیس، بلکه مایل است احساسات درونی خود را که در ارتباط با تجربه‌های زندگی کوتاه مدتش به‌دست آورده. بیان کند. این مرحله برای کودکانی که در محیط پرتحرک زندگی می‌کنند، از سن دو سال و نیمگی شروع می‌شود.

کودک در ۳ سالگی خطوط عمودی را بیش از خطوط افقی رسم می‌کند. خطوط عمودی بیانگر اظهار وجود کودک است و بنابراین توسعه آن، نشان می‌دهد که کودک از وجود خودش آگاه شدهاست و با آن که خط خطی‌های او از نظر بزرگترها فاقد معنی و محتوی است ولی مسلم است که در این مرحله، تخیل کودک بر یک موضوع خاص ثابت نمی‌ماند و وقتی که او قصد خود را تشریح می‌کند خط نگارهٔ او می‌تواند معرف یک چره یک یک تلفن یا یک درخت باشد.

در این سن کودک می‌تواند دایره یا فضای بسته و نیز اشکال مربع و مستطیل رسم کند. در اواخر سه سالگی کودک شروع به کشیدن اشکالی می‌کندکه شبیه خانه یا خورشید است

و سرانجام در چهار سالگی خط نگاره‌های او جمع و جور می‌شود و حتی برای بزرگسالان نیز معنی پیدا می‌کند. 

بدین گونه است که سرانجام کودک مرحله خط خطی کردن را به‌طور کامل پشت سر می‌گذارد و وارد مرحله تمثیلی می‌شود

 

 نادیا - 3 ساله

  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

داستان برای کلاس اولی ها

 

دندان درد

 

دَندان ميمون خيلي دَرد مي كَرد .  دَستش روی لُپش  بود و مُدام از اين شاخه به آن شاخه مي پَريد

داركوب او را ديد . او فِكر كرد كه ميمون نِمي توانَد نارگيل بالاي درخت را بِكند .

او پرواز كرد و با نوكَش يك نارگيل براي او اَنداخت و نارگيل اُفتاد روي سَر ميمون . ميمون اَز دَرد روي زمين اُفتاد . داركوب پرواز كنان آمد كنار ميمون و گُفت : من بَرايَت نارگيل اَنداختم ولي تو آن را نَگرفتي !

ميمون به دَندانش اِشاره كرد و آن وَقت داركوب با خِجالَت سَرَش را پايين اَنداخت و گفت : پَس تو از درد بالا و پايين مي پَريدي ؟

 

 ------------------------------------------------------------------------------

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کلمات زیر را در متن داستان پیدا کن و کلمات بعد از آن ها را بخوان .

مي پَريدي – نارگيل – دَندانش - اِشاره - لُپش  -  ميمون – داركوب -  مُدام

 

------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------

 

   خرگوش گوش دراز

 

 

يِكي بود يكي نَبود زير گُنبَد كَبود يك خرگوش  بود كه دوستانش به او مي گفتند : گوش دِراز. براي اينكه    گوش هاي خرگوش داستان ما خيلي بُلَند بود . براي هَمين گوش هايش هِنگام دَويدَن زير دست و پايش  مي آمَد و او با سر به زَمين مي خورد .

خرگوش هاي ديگر او را مَسخَره مي كَردند و با او هم بازي نمي شدند. خرگوش گوش دراز هميشه تَنها بود و دوستي نَداشت .

اِمروز هم كه يك روز سرد زِمستان بود. خرگوش  گوش دراز اَز پَنجره ي اُتاقش به خرگوش هاي ديگر كه روي   يَخ هاي بِركه سُرسُره بازي مي كردند ، نگاه مي كرد و آه مي كشيد .

 خرگوش ها روي يخ ها ليز مي خوردند . حِسابي شادماني مي كَردند . گوش دراز به آنها نگاه مي كرد . يادَش آمد كه پارسال زمستان وقتي خرگوش مانَند خرگوش هاي ديگر سرسره بازي مي كرد ، گوش هايش زير پايَش آمَد و با سَر به زمين خورد و همه به او خَنديدَند .

گوش دراز كه اَندوهگين شُده بود به سَمت آينه رَفت . نِگاهي به گوش هايَش كرد و گفت : من اَز اين     گوش هاي دراز بَدَم مي آيَد و ناگهان گِريه اش گرفت . دَر هَمان وَقت اِحساس كَرد كَسي دارد در مي زَنَد .  اَشك هايَش را پاك كرد و خوب گوش داد. بله ! كسي داشت در مي زَد و بُلَند مي گفت : گوش دراز – گوش دراز – كُمَك – كمك

او به تُندي به سَمت در دَويد .اما گوش هايَش به لبه ی میز گير كرد و دوباره زَمين اُفتاد . ولي به تُندي بُلند شد و در را باز كرد . گُنجِشك را ديد او گفت : كمك كن . خرگوشَك توي آب اُفتاده است . يَخ ها شِكسته اند و او دارد خَفه مي شود .

گوش دراز به سمت يَخ هاي شِكسته دَويد . خرگوشك در آب دست و پا مي زَد . گوش دراز فِكري كرد . او كنار يخ ها ي شكسته شُده رفت و گوش هايش را به سَمت خرگوشك گِرفت و بَعد به او گُفت :         

گوش هاي مرا بگير زود باش ! خرگوشك به سَختي به سمت گوش ها شِنا كرد و آنها را گِرفت . گوش دراز به خرگوش هاي ديگر گفت : پاهاي مرا بِكِشيد . هَمه پاهاي او را كشيدند و به اين تَرتيب خرگوشك از آب بيرون آمَد . مادر خرگوشك كه باوَر نمي كرد دُختَرش نِجات يافته است ، اشك هايش را پاك كرد و به گوش دراز لَبخندي زَد و به تُندي دُختَرش را از روي زمين بلند كرد و به سمت لانه شان دويد .

گنجشك پرواز كنان بالاي سر گوش دراز دويد . گفت : ما همه از تو مَمنونيم تو جان خرگوشك را نجات دادي . اگر تو نبودي خرگوشك در آب خَفه مي شُد .

خرگوش هاي ديگر براي گوش دراز دست زدند و او را تَشويق كردند و گفتند : خرگوش بي باك دوست داري با ما بازي كني ؟

گوش دراز گفت : آخه من ...

خرگوش ها گفتند : گوش هاي دراز تو از گوش هاي ما مُفيد تَر است و دوباره همه او را تشويق كردند .

 ------------------------------------------------------------------------------


می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کلمات زیر را در متن پیدا کن و کلمات قبل از آن ها را هم بخوان  

 

زِمستان -  هِنگام  - ناگهان – ليز -- سُرسُره

شِكسته  -تَرتيب -  خَرگوشَك - بي باك

مَمنونيم  - تَشويق --مُفيد تَر

 

 --------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------

 

آدم برفی

 

آن روز برف زيادي باريده بود . هَوا سَرد بود . امير كِنار پَنجره نِشَسته بود و داشت بيرون را نگاه مي كرد . شاخه ي درخت ها از برف پوشيده شُده بود . روي ديوارها هم برف نشسته بود . جاي پاي پدر كه براي رَفتَن به اِداره از خانه بيرون رَفته بود هم روي برف باقي مانده بود . امير آنها را شِمُرد : يك – دو – سه – كه ناگهان كنار جای پاي پدر گنجشكي را ديد . او فكر كرد كه اِشتباه مي كُند . با دِقَّت كه نگاه كرد

ديد بله يك گنجشك روي برف ها اُفتاده است . اَمير پيش مادر كه در آشپَزخانه بود رفت و ماجَرا را گفت . مادر هَمراه امير به كنار پنجره آمد ، او هم گنجشك را ديد . امير گفت : مادر مي شود او را به داخل اُتاق بياورَم ؟ مادر گفت : بايَد قَبل از آنكه بيرون بروي لِباس گرم بِپوشي .

امير شال – كُلاه و كاپشَن آبي رَنگ خود را پوشيد و بيرون رفت . او آهِسته به سَمت گنجشك رفت . هَنوز به او نزديك نشده بود كه ديد او دارد تِكان مي خورد . كَمي نَزديك تر شد . گنجشك زَخمي شده بود و روي برف خون او ريخته بود امير اورا به آرامي بُلند كرد و به تُندي به سمت اتاق دَويد . مادر گنجشك را كنار بُخاري روي يك پارچه ي تَميز قَرار داد . آن وَقت بال هاي او را نِگاه كرد و با كمي باند آن را بَست . امير گفت : مادر پرنده خوب مي شود ؟ مادر گفت : البته ، ولي بايد تا خوب شدن او برايَش دانه آماده كُنيم و جايَش را گَرم نگه داريم . سم

2 روز تَمام امير مُدام كنار گنجشك بود و از او مُراقِبَت مي كرد . تا اينكه بالاخره مادر باند بالِ گنجشك را باز كرد و به امير گفت : گنجشك تو ديگر خوب شُده است .

مادر و امير با هم گنجشك را به اِيوان بُردند و امير او را به سَمت آسمان پَرواز داد . گنجشك پرواز كرد و روي شاخه ي درخت نِشست و جيك جيك كرد .

مادر لَبخندي زد و گفت : پسرم او دارَد با زَبان گنجشكي به تو مي گويَد : مَمنون آقا پِسر مِهرَبان .

امير شادمان شد و آرزو كرد كه كاش در اين هَواي سرد   پرنده ها و تَمام موجودات سالِم باشَند .

 

 ------------------------------------------------------------------------------

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این کلمات را در متن داستان پیدا کن و کلمات بعد از آنها را بخوان .

 

 جايَش -  باند – زَخمي – مُراقِبَت - آهِسته  گُنجشكي – آشپَزخانه – ماجَرا -  بِپوشي

 

 

 -------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------

 

       فیل مهربان وشیر زور گو

 

يكي بود يكي نبود . زير گنبد كبود هيچ كَس نبود . توي يك جَنگل بُزُرگ يك شير زندگي مي كرد . اين آقا شير خيلي بَدجِنس بود . او به تمام موجودات زور مي گُفت و همه از او مي تَرسيدَند .

هر روز كه شير از خواب بيدار مي شُد به گُرگ و روباه دَستور     مي داد كه بِرَوَند و يِكي از اَهالي جنگل را شِكار كُنند . ساكِنين جَنگل از اين همه بدجنسي خَسته شده بودند . وَلي چاره اي هم نَداشتند چون شير و روباه و گرگ هر سه قَوي بودند و شير هم از اينكه همه از او مي ترسيدند خيلي خوشش مي آمد و تا جايي كه مي تَوانِست به آنها زور مي گُفت .

تا اينكه يك روز سَرو كَلِّه ي يك فيل بزرگ در جنگل پيدا شد . اَوَّل هَمه فِكر كردند شايَد او هم چون بُزرگ اَست مانَند شير مي خواهَد به آنها آزار بِرسانَد براي هَمين اول همه فَرار كردند .

 امّا وقتي خوب به فيل نِگاه كردند مُتَوجّه شدند كه او تنها گياهان و بَرگ درخت مي خورَد و به آنها كاري ندارد . تازه يك بار هم كه يك بچّه داركوب از درخت پايين اُفتاده بود او را    به لانه اش بَرگرداند .

يك شَب كه هَمه ي جانوران در لانه ي گوركَن جَمع شُده بودَند تا فكري بكنند ، سَنجاب گفت : من فِكري دارَم . بِهتَر است همه با اين فيل بزرگ دوست شَويم و از او بخواهيم با شير مُبارزه كند . ميمون   گفت : نه نمي شَوَد ، شير خيلي قوي است . او فيل را شِكَست مي دهد . تازه شير كه تَنها نيست ، گرگ و روباه هم با او هَستند . سَنجاب    گفت : من فكر اين جا را هَم كرده ام . اما بايد اوّل با فيل دوست شَويم

فَردا هَمه به كِنار درخت بزرگ روي تپّه آمدند و زَماني كه فيل بَراي خوردَن بَرگ آمد ، سنجاب جُلو رفت و اوّل سَلام كرد و تمام ماجَرا را براي فيل گُفت و از او خواهِش كرد كه به آنها كُمك كند . فيل قَبول كرد و قَرار شُد فَردا كه روباه و گُرگ براي شِكار مي آيَند ، فيل هم پيش شير برود . شَب بود تَمام اَهالي جنگل نِگران بودند و خوابِشان نمي برد . آنها با خودشان مي گُفتند : فَردا چه مي شود ؟ آيا فيل      مي تَواند شير را شِكَست دهد و همه از دست شير بدجنش نِجات پيدا كُنَند ؟

فردا وقتي شير، روباه و گرگ را براي شكار فِرستاد و خودَش زير درخت خوابيد ، فيل آهِسته به او نَزديك شُد .

شير اوّل مُتِوَجّه فيل نشد اما وقتي سايه ي فيل روي او اُفتاد به تُندي بلند شد و خواست فيل را با پَنجه هايش زَخمي كند اما نَتَوانست .

فيل جلو آمد و گفت : تو نَبايَد جانوران جنگل را بِتَرساني . اگر قَبول نكني بايد از اين جا بِرَوي .

شير گفت : تو كي هَستي ؟ من مانند يك اِژدِها قوي هستم . هيچ كس نمي تواند با من بِجَنگد . فيل گفت : پس تو    نمي خواهي از كارهاي بَد قبلي دست بَرداري ؟ شير گفت : اَلبَته كه نَه ! من پادِشاه جنگل هستم و هَمه بايد از من ...

در اين هِنگام فيل يك لَگَد مُحكَم به شير زَد و او را به سمت رودخانه پَرتاب كرد و شير تالاپ توي آب اُفتاد .

او تَرسيده بود و دست و پا مي زِد و از گرگ و روباه كمك   مي خواست و تَلاش مي كرد خود را نجات دَهَد . اما جَريان تُند آب او را با خودش بُرد.

گرگ و روباه هم كه آن روز نتوانسته بودند شكار كنند – چون   همه ي موجودات در لانه هايشان مانده بودند – به سمت لانه ي شير رَفتَند و وَقتي فَهميدَند چه بَلايي بر سَر شير آمَده اَست دُمِشان را روي كولِشان گِرِفتَند و فَرار َكردند . اين گونه بود كه از آن روز تا ساليان آيَنده هَمه ي جانِوَران جنگل به خوبي و خوشي در كِنار هم زندگي كَردَند .

 

 -----------------------------------------------------------------------------

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

جای این کلمات را در متن داستان پیدا کن و یک کلمه بعد از آنها را بخوان .

موجودات  - تالاپ  - اِژدها  - مُتوجّه – قَوی – سَنجاب  - مُبارزه-  روباه – بَدجِنسی

گورکَن

 

 ------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------

 

 

زَنگ دیکته

 

ژاله دانش آموز كلاس اوّل دَبِستان ياسَمَن است . او دُختر خوب و دَرس خواني است . امّا يك مُشكِل كوچَك دارد . او از درس ديكته مي تَرسد . ساعَت ديكته ، قَلبَش تُند تُند مي زند و دست هايش عَرَق مي كند و همه ي كَلَماتي را كه شب قَبل با مامان تَمرين كرده بود از يادَش مي رَوَد . مامان خيلي سَعي مي كرد به ژاله كُمك كند ، اما نتوانسته بود . اين تَرس آن قَدر زياد شُده بود كه روزي كه قَرار بود ژاله در مَدرسه ديكته بِنويسد صُبح دِل دَرد مي گِرِفت و نمي تَوانِست به مَدرِسه بِرود و مامان بارها او را پيش پِزِشك بُرده بود اما فايده اي نَداشت . تا اينكه يك روز مادر تَصميم گِرفت با خانم مُعَلّم درمورد مشكل ژاله گُفتَگو كند تا شايَد آن دو با هم بتوانند به ژاله كمك كنند . بعد از گفتگوي زياد آنها با هم قَراري گذاشتند . فَردا صبح كه ژاله به مدرسه رفت ، ساعت درس بِخوانيم 

 خانم معلّم گفت : دُختر هاي خوبَم ، چون فَردا من      نمي توانَم ساعت ديكته در مدرسه باشَم قَرار شده است كه امروز به شما ديكته بگويم . ژاله تا اين را شِنيد خيلي تَرسيد . معلّم ادامه داد خوب دخترهاي گُلَم ! دَفتِر ديكته ي خود را آماده كُنيد و بِعد رو به ژاله كرد و گفت : عَزيزَم بيا اين جا . ژاله با نگراني جُلو رفت . خانُم معلّم  دَستي روي سَر ژاله كشيد و گفت : خوب بچّه ها من مي خواهم امروز ژاله معلّم شما باشَد و او به شما ديكته بگويد . ژاله با ناباوَري و تَرس به خانم معلّم نگاه كرد . خانم معلّم به او لَبخَندي زد و به بچّه ها گفت : از اين به بعد هر دَفعه يِكي از شما خانُم معلّم مي شود و به همه ديكته  مي گويد . بعد به ژاله گفت : عزيزم شُروع كُن و خودَش رفت و در جاي ژاله نِشست .

 ژاله كِتاب را باز كَرد اما اِنگار خواندَن يادَش رَفته بود . اَشك در چِشمانَش جَمع شُده بود و به خانم نگاه كرد و خواست بگويَد كه نمي توانَد امّا نگاه مهربان خانم معلّم به او آرامِش داد .

ژاله اوّلين كَلَمه را گُفت و كِلاس ساكِت شُد . دوّمين كلمه و اولين جُمله .

 او شِمرده و آرام ديكته مي گفت  و به بچّه ها نگاه مي كرد . همه سَرگرم نوشتَن بودند و در دِل ژاله آرامِش بود . ديگر قلبش تند تند نمي زَد . دست هايش عرق نكرده بود . وقتي ديكته تمام شد . خانم معلّم رو به ژاله كرد و گُفت : خيلي عالي بود آفرين خانم معلّم ! و بَعد به بچه ها گفت : خوب حالا اگر از اين خانم معلّم خوشِتان آمَده ، برايَش دست بزنيد . يك دَفعه همه ي كلاس بَراي ژاله دست زدند و ژاله از خوشحالي خودش هم شروع كرد به دست زدند .

 

 ------------------------------------------------------------------------------

 

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این کلمات را در متن داستان پیدا کن و یک کلمه بعد از آن را بخوان.

خوشِتان – دَفعه  - عالی – شُروع  - عَزیزَم  - گُفتگو -  تَصمیم – ژاله  - عَرق – قَراری