دندان درد

 

دَندان ميمون خيلي دَرد مي كَرد .  دَستش روی لُپش  بود و مُدام از اين شاخه به آن شاخه مي پَريد

داركوب او را ديد . او فِكر كرد كه ميمون نِمي توانَد نارگيل بالاي درخت را بِكند .

او پرواز كرد و با نوكَش يك نارگيل براي او اَنداخت و نارگيل اُفتاد روي سَر ميمون . ميمون اَز دَرد روي زمين اُفتاد . داركوب پرواز كنان آمد كنار ميمون و گُفت : من بَرايَت نارگيل اَنداختم ولي تو آن را نَگرفتي !

ميمون به دَندانش اِشاره كرد و آن وَقت داركوب با خِجالَت سَرَش را پايين اَنداخت و گفت : پَس تو از درد بالا و پايين مي پَريدي ؟

 

 ------------------------------------------------------------------------------

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کلمات زیر را در متن داستان پیدا کن و کلمات بعد از آن ها را بخوان .

مي پَريدي – نارگيل – دَندانش - اِشاره - لُپش  -  ميمون – داركوب -  مُدام

 

------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------

 

   خرگوش گوش دراز

 

 

يِكي بود يكي نَبود زير گُنبَد كَبود يك خرگوش  بود كه دوستانش به او مي گفتند : گوش دِراز. براي اينكه    گوش هاي خرگوش داستان ما خيلي بُلَند بود . براي هَمين گوش هايش هِنگام دَويدَن زير دست و پايش  مي آمَد و او با سر به زَمين مي خورد .

خرگوش هاي ديگر او را مَسخَره مي كَردند و با او هم بازي نمي شدند. خرگوش گوش دراز هميشه تَنها بود و دوستي نَداشت .

اِمروز هم كه يك روز سرد زِمستان بود. خرگوش  گوش دراز اَز پَنجره ي اُتاقش به خرگوش هاي ديگر كه روي   يَخ هاي بِركه سُرسُره بازي مي كردند ، نگاه مي كرد و آه مي كشيد .

 خرگوش ها روي يخ ها ليز مي خوردند . حِسابي شادماني مي كَردند . گوش دراز به آنها نگاه مي كرد . يادَش آمد كه پارسال زمستان وقتي خرگوش مانَند خرگوش هاي ديگر سرسره بازي مي كرد ، گوش هايش زير پايَش آمَد و با سَر به زمين خورد و همه به او خَنديدَند .

گوش دراز كه اَندوهگين شُده بود به سَمت آينه رَفت . نِگاهي به گوش هايَش كرد و گفت : من اَز اين     گوش هاي دراز بَدَم مي آيَد و ناگهان گِريه اش گرفت . دَر هَمان وَقت اِحساس كَرد كَسي دارد در مي زَنَد .  اَشك هايَش را پاك كرد و خوب گوش داد. بله ! كسي داشت در مي زَد و بُلَند مي گفت : گوش دراز – گوش دراز – كُمَك – كمك

او به تُندي به سَمت در دَويد .اما گوش هايَش به لبه ی میز گير كرد و دوباره زَمين اُفتاد . ولي به تُندي بُلند شد و در را باز كرد . گُنجِشك را ديد او گفت : كمك كن . خرگوشَك توي آب اُفتاده است . يَخ ها شِكسته اند و او دارد خَفه مي شود .

گوش دراز به سمت يَخ هاي شِكسته دَويد . خرگوشك در آب دست و پا مي زَد . گوش دراز فِكري كرد . او كنار يخ ها ي شكسته شُده رفت و گوش هايش را به سَمت خرگوشك گِرفت و بَعد به او گُفت :         

گوش هاي مرا بگير زود باش ! خرگوشك به سَختي به سمت گوش ها شِنا كرد و آنها را گِرفت . گوش دراز به خرگوش هاي ديگر گفت : پاهاي مرا بِكِشيد . هَمه پاهاي او را كشيدند و به اين تَرتيب خرگوشك از آب بيرون آمَد . مادر خرگوشك كه باوَر نمي كرد دُختَرش نِجات يافته است ، اشك هايش را پاك كرد و به گوش دراز لَبخندي زَد و به تُندي دُختَرش را از روي زمين بلند كرد و به سمت لانه شان دويد .

گنجشك پرواز كنان بالاي سر گوش دراز دويد . گفت : ما همه از تو مَمنونيم تو جان خرگوشك را نجات دادي . اگر تو نبودي خرگوشك در آب خَفه مي شُد .

خرگوش هاي ديگر براي گوش دراز دست زدند و او را تَشويق كردند و گفتند : خرگوش بي باك دوست داري با ما بازي كني ؟

گوش دراز گفت : آخه من ...

خرگوش ها گفتند : گوش هاي دراز تو از گوش هاي ما مُفيد تَر است و دوباره همه او را تشويق كردند .

 ------------------------------------------------------------------------------


می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کلمات زیر را در متن پیدا کن و کلمات قبل از آن ها را هم بخوان  

 

زِمستان -  هِنگام  - ناگهان – ليز -- سُرسُره

شِكسته  -تَرتيب -  خَرگوشَك - بي باك

مَمنونيم  - تَشويق --مُفيد تَر

 

 --------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------

 

آدم برفی

 

آن روز برف زيادي باريده بود . هَوا سَرد بود . امير كِنار پَنجره نِشَسته بود و داشت بيرون را نگاه مي كرد . شاخه ي درخت ها از برف پوشيده شُده بود . روي ديوارها هم برف نشسته بود . جاي پاي پدر كه براي رَفتَن به اِداره از خانه بيرون رَفته بود هم روي برف باقي مانده بود . امير آنها را شِمُرد : يك – دو – سه – كه ناگهان كنار جای پاي پدر گنجشكي را ديد . او فكر كرد كه اِشتباه مي كُند . با دِقَّت كه نگاه كرد

ديد بله يك گنجشك روي برف ها اُفتاده است . اَمير پيش مادر كه در آشپَزخانه بود رفت و ماجَرا را گفت . مادر هَمراه امير به كنار پنجره آمد ، او هم گنجشك را ديد . امير گفت : مادر مي شود او را به داخل اُتاق بياورَم ؟ مادر گفت : بايَد قَبل از آنكه بيرون بروي لِباس گرم بِپوشي .

امير شال – كُلاه و كاپشَن آبي رَنگ خود را پوشيد و بيرون رفت . او آهِسته به سَمت گنجشك رفت . هَنوز به او نزديك نشده بود كه ديد او دارد تِكان مي خورد . كَمي نَزديك تر شد . گنجشك زَخمي شده بود و روي برف خون او ريخته بود امير اورا به آرامي بُلند كرد و به تُندي به سمت اتاق دَويد . مادر گنجشك را كنار بُخاري روي يك پارچه ي تَميز قَرار داد . آن وَقت بال هاي او را نِگاه كرد و با كمي باند آن را بَست . امير گفت : مادر پرنده خوب مي شود ؟ مادر گفت : البته ، ولي بايد تا خوب شدن او برايَش دانه آماده كُنيم و جايَش را گَرم نگه داريم . سم

2 روز تَمام امير مُدام كنار گنجشك بود و از او مُراقِبَت مي كرد . تا اينكه بالاخره مادر باند بالِ گنجشك را باز كرد و به امير گفت : گنجشك تو ديگر خوب شُده است .

مادر و امير با هم گنجشك را به اِيوان بُردند و امير او را به سَمت آسمان پَرواز داد . گنجشك پرواز كرد و روي شاخه ي درخت نِشست و جيك جيك كرد .

مادر لَبخندي زد و گفت : پسرم او دارَد با زَبان گنجشكي به تو مي گويَد : مَمنون آقا پِسر مِهرَبان .

امير شادمان شد و آرزو كرد كه كاش در اين هَواي سرد   پرنده ها و تَمام موجودات سالِم باشَند .

 

 ------------------------------------------------------------------------------

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این کلمات را در متن داستان پیدا کن و کلمات بعد از آنها را بخوان .

 

 جايَش -  باند – زَخمي – مُراقِبَت - آهِسته  گُنجشكي – آشپَزخانه – ماجَرا -  بِپوشي

 

 

 -------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------

 

       فیل مهربان وشیر زور گو

 

يكي بود يكي نبود . زير گنبد كبود هيچ كَس نبود . توي يك جَنگل بُزُرگ يك شير زندگي مي كرد . اين آقا شير خيلي بَدجِنس بود . او به تمام موجودات زور مي گُفت و همه از او مي تَرسيدَند .

هر روز كه شير از خواب بيدار مي شُد به گُرگ و روباه دَستور     مي داد كه بِرَوَند و يِكي از اَهالي جنگل را شِكار كُنند . ساكِنين جَنگل از اين همه بدجنسي خَسته شده بودند . وَلي چاره اي هم نَداشتند چون شير و روباه و گرگ هر سه قَوي بودند و شير هم از اينكه همه از او مي ترسيدند خيلي خوشش مي آمد و تا جايي كه مي تَوانِست به آنها زور مي گُفت .

تا اينكه يك روز سَرو كَلِّه ي يك فيل بزرگ در جنگل پيدا شد . اَوَّل هَمه فِكر كردند شايَد او هم چون بُزرگ اَست مانَند شير مي خواهَد به آنها آزار بِرسانَد براي هَمين اول همه فَرار كردند .

 امّا وقتي خوب به فيل نِگاه كردند مُتَوجّه شدند كه او تنها گياهان و بَرگ درخت مي خورَد و به آنها كاري ندارد . تازه يك بار هم كه يك بچّه داركوب از درخت پايين اُفتاده بود او را    به لانه اش بَرگرداند .

يك شَب كه هَمه ي جانوران در لانه ي گوركَن جَمع شُده بودَند تا فكري بكنند ، سَنجاب گفت : من فِكري دارَم . بِهتَر است همه با اين فيل بزرگ دوست شَويم و از او بخواهيم با شير مُبارزه كند . ميمون   گفت : نه نمي شَوَد ، شير خيلي قوي است . او فيل را شِكَست مي دهد . تازه شير كه تَنها نيست ، گرگ و روباه هم با او هَستند . سَنجاب    گفت : من فكر اين جا را هَم كرده ام . اما بايد اوّل با فيل دوست شَويم

فَردا هَمه به كِنار درخت بزرگ روي تپّه آمدند و زَماني كه فيل بَراي خوردَن بَرگ آمد ، سنجاب جُلو رفت و اوّل سَلام كرد و تمام ماجَرا را براي فيل گُفت و از او خواهِش كرد كه به آنها كُمك كند . فيل قَبول كرد و قَرار شُد فَردا كه روباه و گُرگ براي شِكار مي آيَند ، فيل هم پيش شير برود . شَب بود تَمام اَهالي جنگل نِگران بودند و خوابِشان نمي برد . آنها با خودشان مي گُفتند : فَردا چه مي شود ؟ آيا فيل      مي تَواند شير را شِكَست دهد و همه از دست شير بدجنش نِجات پيدا كُنَند ؟

فردا وقتي شير، روباه و گرگ را براي شكار فِرستاد و خودَش زير درخت خوابيد ، فيل آهِسته به او نَزديك شُد .

شير اوّل مُتِوَجّه فيل نشد اما وقتي سايه ي فيل روي او اُفتاد به تُندي بلند شد و خواست فيل را با پَنجه هايش زَخمي كند اما نَتَوانست .

فيل جلو آمد و گفت : تو نَبايَد جانوران جنگل را بِتَرساني . اگر قَبول نكني بايد از اين جا بِرَوي .

شير گفت : تو كي هَستي ؟ من مانند يك اِژدِها قوي هستم . هيچ كس نمي تواند با من بِجَنگد . فيل گفت : پس تو    نمي خواهي از كارهاي بَد قبلي دست بَرداري ؟ شير گفت : اَلبَته كه نَه ! من پادِشاه جنگل هستم و هَمه بايد از من ...

در اين هِنگام فيل يك لَگَد مُحكَم به شير زَد و او را به سمت رودخانه پَرتاب كرد و شير تالاپ توي آب اُفتاد .

او تَرسيده بود و دست و پا مي زِد و از گرگ و روباه كمك   مي خواست و تَلاش مي كرد خود را نجات دَهَد . اما جَريان تُند آب او را با خودش بُرد.

گرگ و روباه هم كه آن روز نتوانسته بودند شكار كنند – چون   همه ي موجودات در لانه هايشان مانده بودند – به سمت لانه ي شير رَفتَند و وَقتي فَهميدَند چه بَلايي بر سَر شير آمَده اَست دُمِشان را روي كولِشان گِرِفتَند و فَرار َكردند . اين گونه بود كه از آن روز تا ساليان آيَنده هَمه ي جانِوَران جنگل به خوبي و خوشي در كِنار هم زندگي كَردَند .

 

 -----------------------------------------------------------------------------

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

جای این کلمات را در متن داستان پیدا کن و یک کلمه بعد از آنها را بخوان .

موجودات  - تالاپ  - اِژدها  - مُتوجّه – قَوی – سَنجاب  - مُبارزه-  روباه – بَدجِنسی

گورکَن

 

 ------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------

 

 

زَنگ دیکته

 

ژاله دانش آموز كلاس اوّل دَبِستان ياسَمَن است . او دُختر خوب و دَرس خواني است . امّا يك مُشكِل كوچَك دارد . او از درس ديكته مي تَرسد . ساعَت ديكته ، قَلبَش تُند تُند مي زند و دست هايش عَرَق مي كند و همه ي كَلَماتي را كه شب قَبل با مامان تَمرين كرده بود از يادَش مي رَوَد . مامان خيلي سَعي مي كرد به ژاله كُمك كند ، اما نتوانسته بود . اين تَرس آن قَدر زياد شُده بود كه روزي كه قَرار بود ژاله در مَدرسه ديكته بِنويسد صُبح دِل دَرد مي گِرِفت و نمي تَوانِست به مَدرِسه بِرود و مامان بارها او را پيش پِزِشك بُرده بود اما فايده اي نَداشت . تا اينكه يك روز مادر تَصميم گِرفت با خانم مُعَلّم درمورد مشكل ژاله گُفتَگو كند تا شايَد آن دو با هم بتوانند به ژاله كمك كنند . بعد از گفتگوي زياد آنها با هم قَراري گذاشتند . فَردا صبح كه ژاله به مدرسه رفت ، ساعت درس بِخوانيم 

 خانم معلّم گفت : دُختر هاي خوبَم ، چون فَردا من      نمي توانَم ساعت ديكته در مدرسه باشَم قَرار شده است كه امروز به شما ديكته بگويم . ژاله تا اين را شِنيد خيلي تَرسيد . معلّم ادامه داد خوب دخترهاي گُلَم ! دَفتِر ديكته ي خود را آماده كُنيد و بِعد رو به ژاله كرد و گفت : عَزيزَم بيا اين جا . ژاله با نگراني جُلو رفت . خانُم معلّم  دَستي روي سَر ژاله كشيد و گفت : خوب بچّه ها من مي خواهم امروز ژاله معلّم شما باشَد و او به شما ديكته بگويد . ژاله با ناباوَري و تَرس به خانم معلّم نگاه كرد . خانم معلّم به او لَبخَندي زد و به بچّه ها گفت : از اين به بعد هر دَفعه يِكي از شما خانُم معلّم مي شود و به همه ديكته  مي گويد . بعد به ژاله گفت : عزيزم شُروع كُن و خودَش رفت و در جاي ژاله نِشست .

 ژاله كِتاب را باز كَرد اما اِنگار خواندَن يادَش رَفته بود . اَشك در چِشمانَش جَمع شُده بود و به خانم نگاه كرد و خواست بگويَد كه نمي توانَد امّا نگاه مهربان خانم معلّم به او آرامِش داد .

ژاله اوّلين كَلَمه را گُفت و كِلاس ساكِت شُد . دوّمين كلمه و اولين جُمله .

 او شِمرده و آرام ديكته مي گفت  و به بچّه ها نگاه مي كرد . همه سَرگرم نوشتَن بودند و در دِل ژاله آرامِش بود . ديگر قلبش تند تند نمي زَد . دست هايش عرق نكرده بود . وقتي ديكته تمام شد . خانم معلّم رو به ژاله كرد و گُفت : خيلي عالي بود آفرين خانم معلّم ! و بَعد به بچه ها گفت : خوب حالا اگر از اين خانم معلّم خوشِتان آمَده ، برايَش دست بزنيد . يك دَفعه همه ي كلاس بَراي ژاله دست زدند و ژاله از خوشحالي خودش هم شروع كرد به دست زدند .

 

 ------------------------------------------------------------------------------

 

می توانی بعضی از کلماتی را که از داستان یادت مانده بنویسی ؟

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

این کلمات را در متن داستان پیدا کن و یک کلمه بعد از آن را بخوان.

خوشِتان – دَفعه  - عالی – شُروع  - عَزیزَم  - گُفتگو -  تَصمیم – ژاله  - عَرق – قَراری