کودک معلول
http://roydad-ir.blogfa.com/
برداشتی آزاد از زندگی یک کودک معلول
پرده اول
@صحنه نخست :
- انوار طلائی خورشید از لابلای پرده توری صورتش را نوازش می کرد .و ....
-
شروع یک روز . --- روزی که شاید شبیه به تمام روز های گذشته است .
· صبح با صدای مادر بلند شد و دید دوباره آنچه که نباید اتفاق افتاده . این رطوبت و این بو برایش تازگی نداشت ،سعی کرد خجالتش را پنهان کند اما دلش لرزید .
·
موقع خوردن صبحانه مادر فراموش کرد برایش لقمه درست کند و وقتی خواست خودش این کار رابکند چای ریخت روی سفره و نان ها خیس شد و نگاه ملامتگر پدر.سعی کرد شرمش را پنهان کند اما دلش لرزید .
·
وقتی می دید که خواهرش چقدر سریع لباس های مدرسه اش را می پوشد . بدون کمک دیگران ، سعی کرد حسرتش را نشان ندهد .اما دلش لرزید .
·
وقتی مادر از کندی رفتار او کلافه بود و با اخم دکمه های لباسش را می بست . سعی کرد اشکش نریزد اما دلش لرزید
·
وقتی دید برادرش چقدر سریع از پله ها پایین می رود . بدون آنکه کسی به کمک او بیاید سعی کرد ناراحتی اش را نشان ندهد اما دلش لرزید .
·
وقتی صدای مادر را شنید که می گفت : کسی نیست بیاید این را از پله ها پایین ببرد ؟ .. وچوابی نیامد . خیلی سعی کرد دلشکسته نشود اما دلش لرزید .
·
وقتی در آغوش پدر از پله ها پایین می رفت از نگاه ترحم آمیز و کشدار زن همسایه لجش گرفت و سعی کرد خشمش را نشان ندهد اما دلش لرزید .
·
وقتی پدر او را چند بار روی پله ها زمین گذاشت تا نفسی تازه کند و وقتی صدای " ای خدای " پدر را در موقع بلند کردنش شنید سعی کرد بغضش نترکد اما دلش لرزید .
@صحنه آخر :
زمانی که در اتوبوس به طرف مدرسه می رفت ، شاد بود و وقتی جلوی در مدرسه او را پیاده کردند دلش لرزید .
اما این بار از شوق .
از شوق دیدن آنهایی که مثل خود او بودند و دیدن آموزگارانی ک در برابر کندی رفتارش صبور انه تاب می آوردند .
پرده دوم
@صحنه نخست :
یک کودک معلول و یک مادر خسته که در تمام این سالها زمانی که همه می خوابیدند بالای سر کودکش می آمد و او را نگاه می کرد و کسی نمی دانست در این دیدار های شبانه راز و نیاز عاشقانه با پروردگار زمزمه می شد و یا این تندیس یخی آرزو های یک مادر بود که لحظه به لحظه در حال ذوب شدن بود .
- مادر ...![]()
![]()
* هاله اي از ماه را مي شد از پشت پرده توري ديد. صداي تيك تاك ساعت سكوت اتاق را مي شكست و صداي نفس هاي بلند و صدا دار او . نگاهش كردم آبي كه از گوشه لبش بالشت را خيس كرده بود در زير نور ماه مي درخشيد .
بدنش همچنان مچاله بود ، دستهايش ، انگشت هايش ، و .... سعي كردم براي مدت كوتاهي بدنم را مثل او جمع كنم ، پاهايم را داخل بدنم جمع كردم ، انگشتانم را به طريقي خاص منقبض كردم . واقعا سخت بود تحملش براي چند دقيقه هم مشكل بود چه برسد به 13 سال .
·
فكري به ذهنم رسيد ، بلند شدم اورا به آرامي به پشت خواباندم ، آب دهانش تا روي گوشش كشيده شد سعي كردم بدنش را به آرامي باز كنم . ناله بلندي كرد ، رهايش كردم . صورت رنگ پريده اش را نگاه كردم به فكرم رسيد اگر من جاي او بودم چه حسي داشتم ؟ چه انتظاري داشتم و چه مي خواستم ؟
·
اولين حسي كه مطمئنا به سراغم مي آمد حس آزاردهنده متفاوت بودن از ديگران بود و تحمل نگاه آنان .
·
اگر جاي او بودم دوست داشتم مادري داشتم صبور تر از هر مادري و پدري مهربان تر از هر پدري و شايد پولدار تر از همه آنها
.
·
به خاطر مي آورم وقتي فيزيو تراپ گفت كه جلسه اي .... نگاه همسرم غرق در شرمندگي شد و قتي شب نشستيم و فكر كرديم ديديم نمي توانيم . از مسافرت براي دارو هايش صرف نظر كرده بوديم . از خرج هاي اضافي زده بوديم تا بتوانيم براي عملش پول لازم را فراهم كنيم . ديگر از چه بايد ميزديم و از چه بايد صرف نظر مي كرديم ؟
·
به خيالاتم برگشتم . اگر جاي او بودم شايد دلم مي خواست ، خواهر و برادرم از بودن با من شرم نمي كردند .
·
دلم مي خواست خواهرم آهسته به مادرم نمي گفت : امروز كه دوستانم اينجا هستند او را در اتاق نگه دار
·
برادرم وقتي مي شنيد به خاطر جلسه هاي گفتار درماني من نمي تواند شهريه كلاس ورزش خود را بدهد با اخم نگاهم نمي كرد .
·
دلم مي خواست خواهرم مي نشست و دست هاي كج و معوج مرا مي گرفت و با من حرف ميزد و صبورانه به تلاش من براي حرف زدن دل مي سپرد .
·
دلم مي خواست اقوام و فاميل براي مادرم دل نمي سوزاندند و مادرم هم مرا ثمره گناهي فراموش شده و بزرگ نمي دانست .
·
دوست داشتم مادرم فرياد بزند و بگويد كه دوستم دارد همانطور كه بار ها آهسته در گوشم گفته بود . كاش همه مي دانستند كه من مايه زحمت و شرمندگي خانواده ام نيستم . ......
@صحنه آخر :
****و تو واقعا هديه خداوند هستي براي ما اين حرف را در گوشش گفتم تا آرام بخوابد .
نویسنده این پست : آرین
LD مخفف کلمه ی learning disorder میباشد .